تبليغاتX
بزرگترین وبلاگ گالری عکس ایران
89/12/11

 وبلاگ جدید من با امکانات بیشتر  

 چت روم جاوا

 برای ورود کلیک کنید 

 

نویسنده: M£ђЯÐ@Ð |

89/12/04

 

این اولیش بود

 

نویسنده: M£ђЯÐ@Ð |

89/11/26

 

 

 

نویسنده: M£ђЯÐ@Ð |

89/11/26

BaBa dava nadarim ke  bashe azin be bad ax mizaram k.

 

نویسنده: M£ђЯÐ@Ð |

89/11/26

Make GF nadarim

GF kilo chiye be che dardi mikhore haaaa

baba zan be shoharesh vafa dar nemimune che berese be GF ya BF

Boro baba hall dariya

نویسنده: M£ђЯÐ@Ð |

89/10/19

تنها به نام او

 

 

در دنيا جاي كافي براي همه هست پس به جاي اين كه جاي كسي را

 بگيري سعي كن جاي خودت را پيداكني"چارلي چاپلين"

 

نامه چارلي چاپلين به دخترش

 

دخترم جرالدين از تو دورم ولي يك لحظه ، تصوير تو از جلوي ديدگانم دور

نمي شود . تو كجايي؟ در پاريس ، روي صحنه تئاتر پرشكوه

"شانزليزه".....؟اين را مي دانم و چنان است گويي در اين سكوت

شبانگاهي ، آهنگ قدم هايت را مي شنوم . شنيده ام ، نقش تو در اين

نمايش پرشكوه نقش دختر زيباي حاكمي است كه اسير خان تاتار شده

است .

 

جرالدين ، در نقش ستاره باش و بدرخش ، اما اگر فرياد تحسين آميز

تماشاگران و عطر مستي آور گل هايي كه برايت فرستاده اند ، به تو فرصت

هوشياري داد ، بنشين و نامه ام را بخوان .

 

من ، پدر تو هستم . امروز نوبت توست كه صداي كف زدن هاي تماشاگران

، گاهي تو را به آسمان ها ببرد . به آسمان ها برو ، ولي گاهي هم به روي

زمين بيا و زندگي مردم را تماشا كن ، زندگي آن هايي كه با شكم گرسنه

و در حالي كه پاهايشان از بينوايي مي لرزد ، هنرنمايي مي كنند . من خود

يكي از آن ها بوده ام .

 

جرالدين دخترم ، تو مرا درست نمي شناسي درآن شب هاي بس دور ، با

تو قصه ها گفتم ، آن هم داستاني شنيدني است . داستان آن دلقك گرسنه

كه در پست ترين صحنه هاي لندن ، آواز مي خواند وصدقه مي گرفت

داستان من است . من طعم گرسنگي را كشيده ام و از اين ها بالاتر من ،

رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند

و سكه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمي كند . با اين همه زنده ام و از

زندگان پيش از آن كه بيمرند حرفي نبايد زد . به دنبال نام تو نام من است

"چاپلين"

 

جرالدين دخترم دنيايي كه تو در آن زندگي مي كني ، دنياي هنرپيشگي و

موسيقي است . نيمه شب ، آن هنگام كه از سالن پرشكوه

"شانزليزه"بيرون مي آيي ، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش كن . از آن

راننده تاكسي كه تورا به منزل مي رساند احوال پرسي كن . حال زنش را

بپرس و اگر باردار بود و پولي براي خريدن لباس بچه نداشت مبلغي پنهاني

در جيبش بگذار . به نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع

خرج هاي تورا بي چون و چرا بپردازد. امابراي خرج هاي ديگرت بايد صورت

حساب آن را بفرستي.

 

دخترم جرالدين ، گاه و بي گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه

كن . زنان بيوه و كودكان يتيم را بشناس و دست كم روزي يك بار بگو من

هم از آن ها هستم . تو واقعا يكي از آن ها هستي نه بيشتر .

 

هنر قبل از ان كه دوبال به انسان بدهد ف اغلب دو پاي اورا مي شكند .

وقتي به مرحله اي رسيدي كه خودر را برتر از تماشاگران خويش بداني ،

همان لحظه تئاتر را ترك كن و با تاكسي خودرا به حومه پاريس برسان .من

آن جارا به خوبي مي شناسم . آن جا بازيگران همانند خويش را خواهي ديد

كه قرن ها پيش ، زيباتر از تو مغرور تر از تو ، هنرنمايي مي كنند . اما درآن

جا از نورخيره كننده تئاتر"شانزليزه"خبري نيست .

 

دخترم جرالدين ، چكي سفيد امضا برايت فرستاده ام كه هر چه قدر دلت

مي خواهد بگيري و خرج كني .ولي هر وقت خواستي دوفرانك خرج كني با

خود بگو سومين فرانك از آن من نيست . اين مال يك مرد فقير و گمام است

كه امشب به يك فرانك احتياج دارد . جستجو لازم نيست اين نيازمندان گمنام

را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت . اگر از پول و سكه براي تو حرف مي

زنم ف براي آن است كه از نيروي فريب و افسون پول اين فرزند بي جان

شيطان خوب آگاهم . من زماني دراز در سيرك زيسته و هميشه و هر لحظه

براي بند بازان روي ريسماني نازك و لرزنده ، نگران بوده ام . اما دخترم اين

حقيقت را بگويم كه مردم بر روي زمين استوار و گسترده بيشتر از بندبازان

ريسمان نااستوار ، سقوط مي كنند .

 

دخترم جرالدين شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تورا

فريب دهد و آن شب است كه اين الماس آن ريسمان نااستوار زير پاي تو

خواهد بود و سقوط تو حتمي است . روزي كه چهره زيبايي يك اشراف زاده

بي بند و بار تورا بفريبد آن روز است كه بند بازي ناشي خواهي بود .

هميشه بندبازان ناشي سقوط مي كنند . از اين رو ، دل به زرو زيور مبند .

بزرگ ترين الماس اين جهان آفتاب است كه خوشبختانه برگردن همه مي

درخشد . اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي با او يكدل باش و به

راستي اورا دوست بدار . به مادرت گفته ام كه در اين خصوص براي تو نامه

اي بنويسد . او از من بهتر معني عشق را مي داند . او براي تعريف عشق

كه معني آن يكدلي است شايسته تر از من است . دخترم ، هيچ كس و

هيچ چيز ديگر در جهان نمي توان يافت كه شايسته آن باشد دختري ناخن

پاي خودرا براي آن عريان كند .

 

برهنگي بيماري عصرماست . به گمان من ، تن توبايد مال كسي باشد كه

روحش را براي تو عريان كرده است .

 

حرف بسيار براي تو دارم ، ولي به وقت ديگر مي گذارم و با اين آخرين پيام

ف نامه را پايان مي بخشم :انسان باش ، پاكدل و يكدل ، زيرا گرسنه بودن،

صدقه گرفتن و در فقر مردن ، بارها قابل تحمل تراز پست بودن و بي عاطفه

بودن است .

اين نامه منسوب به چارلي چاپلين است .

نویسنده: M£ђЯÐ@Ð |

89/10/19

تنها به نام او

آرام تر بگذر

اي مسافر
اي جدا ناشدني
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به كام دل ببينمت
بگذار از اشك سرخ ، گذر گاهت را چراغان كنم
آه كه نمي داني
سفرت روح مرا به دونيم مي كند
و شگفتا كه زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد
بگذار بدرقه كنم
واپسين لبخندت را
و آخرين نگاه فريبنده ات را
مسافر من
آنگاه كه مي روي
كمي هم واپس نگر باش
با من سخني بگو
مگذار يكباره از پا در افتم
فرق صاعقه وار را بر نمي تابم
جدايي را لحظه به لحظه به من بياموز
آرام تر بگذر
تو هرگز شايد مشايعت كننده نبودي
تا بداني وداع چه صعب است
وداع توفان مي آفريند
اگر فرياد رعد را درطوفان نمي شنوي
باران هنگام طوفان را كه مي بيني
آري باران اشك بي طاقتم را كه مي نگري
من چه كنم
تو پرواز مي كني و من پايم به زمين بسته است
اي پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمي داني
كه بي تو به جاي خون
اشك در رگهايم جاري است
ازخود تهي شده ام
نمي دانم تا باز گردي
مرا خواهي ديد ؟

نویسنده: M£ђЯÐ@Ð |

89/10/19

تنها به نام او

خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود

وماه را زبلندايش به روي خاك كشيدن بود

پلنگ من دل مغرورم پريد و پنجه به خالي زد

كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود

من و تو آن دوخطيم آري موازيان به ناچاري

كه هردو باورمان زآغاز به يكدگر نرسيدن بود

گل شكفته خداحافظ اگر چه لحظه ديدارت

شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من

فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

اگرچه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود

چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم

تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود

شعري از حسين منزوي

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از تو كه حرف مي زنم

همه فعل هايم ماضي اند

حتي ماضي بعيد

ماضي خيلي خيلي بعيد

كمي نزديك تر بنشين

دلم براي يك حال ساده تنگ شده است

-----------------------------------------------------------------------------------------------

آري كه حقيقت زهرباران مي كند كامت

وبه تلخي مي پراند از سرت اين خوابك شيرين افسانه

بعد از آن محروم خواهي ماند از آن شادي

و چه تاريك است تنهايي.....

قسمتي از شعر م .اميد (مهدي اخوان ثالث )

------------------------------------------------------------------

اي از عشق پاك من هميشه مست

فارغ از اين دل كه پاي تو نشست

من تورا آسان نياوردم به دست

سنگ بودي كيميايت شد دلم

ازتو باري شد به روي مشكلم

من تورا آسان نياوردم به دست

بارها اين كودك احساس من

زير بارانهاي چشم من نشست

من تورا آسان نياوردم به دست

در دل آتش نشستن كار آساني نبود

راه را بر اشك بستن كار آساني نبود

با غروري هم قد و بالاي بام آسمان

بارها در خود شكستن كار آساني نبود

بارها اين دل به جرم عاشقي زير سنگيني بار غم شكست

من تورا آسان نياوردم به دست

----------------------------------------------------------

من اين جا بس دلم تنگ است

و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بي برگشت بگذاريم

ببينيم آسمان هركجا آيا همين رنگ است ؟

بيا ره توشه برداريم قدم در راه بگذاريم ... كجا ..... هركجا كه پيش آيد

بدان جايي كه مي گويند خورشيد غروب ما

زند بر پرده شبگيرشان تصوير...كجا .....

هرجا كه اينجا نيست

من اين جا از نوازش نيز چون آزار ترسانم

زسيلي زن

زسيلي خور

وزاين تصوير بر ديوار ترسانم

بيا اي خسته خاطر دوست

اي مانند من دل كنده و غمگين

من اينجا بس دلم تنگ است

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بي فرجام بگذاريم

مهدي اخوان ثالث (م . اميد )

-------------------------------------------

اگر روزي تهديدت كردن بدان در برابرت ناتوانند

اگر روزي خيانت ديدي بدان كه قيمتت بالاست

اگر روزي تركت كردن بدان كه باتو بودن لياقت مي خواهد

---------------------------------------------------------

اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد

در دام مانده باشد صياد رفته باشد

آه از دمي كه تنها بادا به او چو لاله

درخون نشسته و او از ياد رفته باشد

خونش به تيغ حسرت يارب حلال بادا

صيدي كه از كمندت آزاد رفته باشد

آواز تيشه امشب از بيستون نيامد

گويا به خواب شيرين فرهاد رفته باشد

شادم كه از رقيبان دامن كشان گذشتي

گو مشت خاك ماهم برباد رفته باشد

پرشور از حزين است امروز كوه و صحرا

مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

--------------------------------------------------------------

نویسنده: M£ђЯÐ@Ð |